تبليغاتX
مهمان‏سرا
سلام دوستان و خوانندگان محترم!

وبلاگ به این جا منتقل شد

اگر قبلا لینک کرده بودید

لطفا آدرسشو تغییر بدین

با تشکر


+ نوشته شده در جمعه 1388/07/17ساعت 9:11 توسط عبدی رهگذر


با این قلاب ها چه می بافی؟

لیف؟

برای پشتی که همیشه به توست

دمپایی؟

برای پایت

که دیگر فکر نکند جاده ی هر روزه اش

چه قدر بوی فرش می دهد و سرمای سرامیک

یا باز طرح ژاکت می زنی؟

برای زمستانی که هیچ وقت نمی آید

و تنی که هیچ وقت نمی خواهد

یا نه

این قلاب ها نیستند که می بافند

این افکار دوران یأس توست

که تنهایی هایش را به هم می بافد

تا دیگر تنها نباشد

و نیندیشد

چگونه آنانی که دیروز انگشتانت را از قلم محروم کرده بودند

و امروز به قلاب، محتاج

هم انگشتانت را از یاد برده اند

هم قلمت را

و هم قلاب


دیگر بس است

نباف

این نخ ها جان مرا می خورد مادر

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/07/12ساعت 14:13 توسط عبدی رهگذر


امروز هر چیزی را که ببینم

زیـــــــــــر می گیرم

حتی شما!

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/07/12ساعت 14:10 توسط عبدی رهگذر


این روزها درب اتاقک روشنم را از آن جهت می بندم که تاریکی درون نیاید نه نور برون!

وای که ظلمت چه جسور گشته است...

+ نوشته شده در جمعه 1388/07/10ساعت 22:30 توسط عبدی رهگذر


خوش خط و خال است

بلند و کوتاه دارد

خطرناک است

گاهی همرنگ محیط می شود

به دست می آید

در دست نمی ماند

شاید زنگ بزند

شاید هم نیش!

نیش که بخوری

درمانش پادزهر است

نیش بسته بندی شده!

چه می شود کرد؟!

عشق است

مار است

زهر مار است!

+ نوشته شده در جمعه 1388/07/10ساعت 17:13 توسط عبدی رهگذر


من به دنبال تو می آمدم

وقتی برف ابهام، همه جا را پوشانده بود

و جای خالی کشفت

تکرار مرا می خواست

نردبانی افتاده

تنها برای عبور

و تو همیشه از کوچه های تنگ می رفتی

تا من دنباله رو باشم و بمانم

با چکمه هایی که دیروز، تازگی را احساس کرده بود

چه کسی می گوید بچه های دوم خوشبخت ترند؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/08ساعت 17:59 توسط عبدی رهگذر |


امروز روز بزرگداشت مولوی است و آغاز کار من.

خدایا چنان کن سرانجام کار / تو خشنود باشی و ما رستگار

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/08ساعت 11:12 توسط عبدی رهگذر